محل تبلیغات شما

imagination



بیاین این چند لحظه که این دارین وقت میزارین این نوشته هارو میخونین خودتونو از همه چیز آزاد کنین و فقط خیال ببافین خارج از غیر ممکن های زندگیتون خیال ببافین.

مثلا خیال روزی که قراره به قشنگ ترین مدل ممکن سورپرایز بشین تاحالا از ذوق همچین روزی گریتون گرفته؟ من مثلا وقتی داشتم خیال بافی میکردم گریم گرفت:))) بیاین خیال اون روزی رو درست کنیم که پاهامون آب خنک و شن ها نرم دریا رو لمس میکنن و ما جشامونو بستیم و اون لحظه تمام بزرگی و آرامش و طوفان دریا میشینه تو دلمون.

چشاتونو باز نکنین پرنده ها یا دریا یا سکوت جنگل؟! کدوم و انتخاب میکنین که بشه موسیقی پس زمینه رویاتون؟ من سکوت خنگل همراه با صدای سوختن هیزم توی شومینه خونه درختی وسط جنگل و انتخاب میکنم. نمیخواد سعی کنین گرم بشین همین که فکر میکنین به اینکه الان با یه بغل هیزم میاد توی خونه از هیجان گرم میشید.

یکی بهم گفت یه بار که خیال بافی و رویا داشتن بهت قدرت میده راست گفت شماهم قدرتمند بشید اینطوری:))) 

Lili, take another walk out of your fake world
Please put all the drugs out of your hand
You'll see that you can breath without no back up
So much stuff you got to understand
For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide
Lili, you know there's still a place for people like us
The same blood runs in every hand
You see it's not the wings that make the angel
Just have to move the bats out of your head
For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide
Lili, easy as a kiss we'll find an answer
Put all your fears back in the shade
Don't become a ghost without no colour
'Cause you're the best paint life ever made
For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide
U turn(lili) music

دیشب من و شیما درحالیکه داشتیم تو اتاق گل میگفتیم و گل میشنفتیم یهویی صداها از توی سالن پذیرایی بلند و بلند و بلند تر شد.

دعوا نمیدونم اسمش بود یا نه. اما صددرصد جر و بحث شدیدی بود.بحث از گذشته بود و تو گذشته نموند و به حال کشیده شد. چی میشه که دفتر گذشته هیچ وقت برای بعصی ادما بسته نمیشه؟ کاش بدونم.

داد و فریاد های دیشب و دیروز و روز های بعدی اگر بخیر بگذره میام‌اینجا و میگم که روزهای آخر اسفند سعی کنین از همیشه همه چیز و راحتتر بگیرین و بگذرین چون عجیب روزای سختی هستن.


زل زد تو چشمم و گفت" من هر چیزیو که بخوام بهش میرسم"

یهویی برق گرفت منو.

و الان دقیقا میفهمم اینکه نخوای یکیو از دست بدی یعنی چی؟!

اینکه حالت گرفته باشه 

اینکه خوشحالیت لب مرز باشه

اینکه نفهمی چی ای و کجا

اینکه با وجود شباهت ها ولی بازم خودتو گم کرده باشی

دلم میخواد تکلیف این کار زود حل شه


دلم میخواد هیچ صدایی امشب نشونم میخوام یه هنزفیری با صدای تا ته بلند بزارم تو گوشم تا شاید یکم بتونم به بغضم غلبه کنم که اشکم در نیاد که سرم بدتر نشه که از کلافگی نخوام صدبار بمیرم و زنده بشم باز.

گاهی برام مهم نیست کجا و کی و با کی فقط دلم میخواد دور بشم و برم.

از قضاوتا و مقایسه های الکی حمید

از مقایسه ها و پشت این و اون حرف زدنای مامان

از لجبازی های پدر

از مهربونیه زیاد منا که گاها عقلشو تحت الشعاع قرار میده

از همشون

شما بگین برای اینکه سردرد بیشتر نشه بغض قورت دادن بهتره یا گریه کردن؟!


دقیقا شیش ماه پیش توی یه همچین روزی صبح زود از خواب بیدار میشدم یکم کشمش میریختم توی جیبم چترمو برمیداشتم و از خونمون تا میدون تجریش پیاده میرفتم و کیشمش میخوردم که فشارم نیوفته . به تجریش که میرسیدم یه لاته میگرفتم از لمیز و میشستم تو تاکسی و آهنگ میزاشتم تو گوشم و سعی میکردم به این فکر نکنم که یه ماهه مامان و بابام باهام حرف نزدن و کسی ندارم که بگم چقدر تنهام . 

نبود کسی نه اینکه همیشه همه باشن اما اون موقع هیچ کس نمیخواست باهام حرف بزنه . چقدر برای منی که همیشه عادت به حرف زدن دارم سخت بودن اون روزا. تا شب دانشگاه میموندم و فکر میکردم بعد آروم آروم میرفتم خونه توی راه گریه میکردم . نمیدونم در چه حد یکی میتونه از تنهایی بترسه اما من میترسم از همین که این همه دیر میکردم و کسی نمیپرسید مردم یا زندم. 

اون موقع بیشتر از هر وقتی بهت نیاز داشتم که نبودی

حالا شاید اون روزا یه خاطره تلخ یا شیرین از گذشتم باشن اما بدجور چتر و تنهاییم و بارون و درد اون روزا ترسم از تنهایی رو کمتر کرد. 

قضیه این دوره کردنه اینه که الان ناخداگاه یه مشت کیشمیش خواستم بخورم و اینا اومدن به ذهنم.


دو کلمه حرف حق مونده تو گلوم.

آدما عادتشون شده از شنیدن حرف حق فرار بکنن اما شاید گاهی حرف حق بتونه یکیو از خواب بیدار کنه منتها اگر خودشو به خواب نزده باشه

" از همه چیز و همه کس داری فرار میکنی از مامانت از بابات از دوستات از رشته مثلا مورد علاقت حتی از خودت فرار فرار فرار تا کجا؟؟؟؟ حتی اگر بخاطر فرار از اینا خودتو غرق کنی توی کثیف ترین چیزا یا خودتو توی دور ترین نقطه گم و گور کنی هم اینا هنوز وجود دارن. تو حتی از دوست داشته شدن توسط دیگران هم فرار میکنی میترسی فرصت نمیدی بد برداشت میکنی. اگر بی اعتمادی اگر خسته ای اگر توانشو نمیبینی در خودت که فرصت بدی که دوست داشته باشی و دوست داشته بشی خطا از تویه چون حتما کسی هست که یه روز حتی توی بدترین حالت دلش بخواد حالتو بدونه. حالا فرار کن دور شو دور کن و بگو اینو میخوام اما چیزی از واقعیت کم نمیشه. بهترین حس های دنیارو با فرصت ندادن از دست نده با فرار کردن از دست نده. توی این دنیایی که حس های خوب کم شدن فرصت بده و زندگی کن و بگذر تا بتونی گاهی ته دلت گرمی حس کنی گرمی بودن گرمی دوستی. به خانوادت فرصت بده که همه چیز و جبران کنن به دوستاتم حتی به غریبه ها. حداقل فرار نکن ازشون . خونده و نخونده نگذر ازشون با دقت بخون با دقت تفسیرشون کن شاید ته هر تفسیری یه نس ناب بود برای گرم شدن دلت اینو حداقل خودت از خودت دریغ نکن."

فردا هم صبح تا شب دانشگاهم و هنوز بیدارم تازه شبم میریم مشهد و تمام 


امشب بعد از اجرای اول تاترمون توی اتاق پشت صحنه با رعنا و نفس کلاه گیس عمر و گذاشتیم سرمون و قهقه زدیم دلم آروم بود و خدا رو شاکر بودم . محیا با اون قدرت محکم بودن همیشگیش بغض گلوشو گرفته بود و تند تند میگفت تقصیر من نبود که صحنه آتیش زدن دکور آتیش گرفت و من بیشتر از هر زمانی دلم میخواست بغلش کنم از این همه شباهت به مامانش از این همه مهربونیش از این همه محکم بودنش از این همه خاکی بودنش. عارفه طبق معمول که به گریه کردن اعتقاد خاصی داره میگفت وسط گریه دیدم ریشم افتاد و دیگه گریه نکردم.اینکه میگن عجیبه در افتادن با این خاندان عجیب حرف درستیه ته دلم عجیب قرصه از اینکه اتفاقای خوبی در راهه ته دلم عجیب قرصه از اون قرص بودنا که از شدت آرامش و خوبی گریت میگیره . امروز ظهر وقتی بعد از نماز دلتنگ شدم.
با خودم گفتم اینکه با خودت فکر کنی یکی میفهمتت میفهمه چی هستی کی هستی خیلی حس خوبی بود.من همیشه کنار این گروه دلم میگیره همیشه دلتنگ شدم و اجازه دادم به خودم که گریه کنم. میدونم که اگر این شد باید این میشد اما دلتنگ شدم"آمد که نام فاطمه بر دفتر زمان
تسبیح عشق پاره شد و دانه دانه شد.


میدونی عادت داشتم بچه تر که بودم یه وقتایی که استرس میگرفتم بغضم تو گلوم بالا پایین میرفت توی اتاقم هی راه می رفتم و با خودم حرف میزدم. خیال بافی میکردم. گریه میکردم . دعا میکردم. آخه کی فکرشو میکرد که فاطمه یه روز ۲۲ سالش بشه و هنوزم نتونه بگه به کسی چیزی، استرسشو، بغضشو، اتفاقای اطرافشو بریزه تو خودش و فقط دلش بخواد دوباره راه بره و با خودش حرف بزنه؟!


خستگی معنی متفاوتی توی فرهنگ لغت من داره. خستگی برای من یعنی این قصه تموم نشه همینطور ادامه داشته باشه خستگی برای من یعنی ببینی و نبینی، یا مثلا یعنی خسته از خستگیای این دل وامونده یا خسته از پرسه زدن تو شهری که همش آواره.

همه چیز داره کم کم تموم میشه

شاید حتی کم کم این داستانم تموم شه


گاهی وقتی برمیگردم عقب با خودم فکر میکنم که غیر ممکنه اینقدر راحت به اینجا برسه حتما که یه چیزی پشت این ماجراس شده که بدترین چیزارو میزارم پشت ماجرا تا اون حس بزرگ و سنگین و زمخت خواسته نشدنم نیاد رو دلم .

دروغ گفتم اگر گفتم چیز مهمی نیست اگر گفتم چیزی نه روی دلمه نه ته دلم  دروغ گفتم.

دعوا میکنم ، گریه میکنم، آشتی میکنم، اتفاقای بد و میچینم پشت سر هم اما اون حس سنگین و نمیخوام. سنگی بزرگی که بخاطر اون رفتارا گذاشته شده رو قلبم و نمیخوام بغضی که با فکر کردن به اینا میاد تو گلومو نمیخوام.

بیا و بگو اگر چیزی هست که بتونه این بار سنگین و سبک کنه


آدم ها هیچ وقت نمیتونن خود واقعیشونو توی دنیای مجازی نشون بدن. برای همینم هست که همیشه توی ارتباطام‌اصرار دادم چشم‌تو چشم‌یا حداقل تلفنی این ارتباط برقرار بشه.

فکرش رو بکنین پشت این همه کلمه که اگر احساس پشتشون نباشه بی معنی ترینن کی توسنته دوستی یا رابطه از هر نوعی رو محکم پیش ببره؟!

شاید برای همینم هست که دوستیا توی دنیای امروز کمرنگ شده.

دیشب توی دفترم رفتم به خاطرات فرودین امسال چیزایی که مثلا از چیزای خوبی که گفته بود بهم و ذاتا فقط از اون برمی اومد گفتن این چیزا یا مثلا این شعر" دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم 

وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم"

با تمام این حرفا و با وجود اینکه آدم ترسویی هستم توی ارتباط برقرار کردن حتی در حد کم با انسان های مجازی اما دیشب سعی کردم این کار و انجام بدم ( در حد خیلی کم) با اینکه هنوزم ته دلم قرص نمیشد و نبود و نخواهد شد اما حس بدی نداشتم. نمیدونم این از صداقت طرف مقابلمه یا از سادگی منه. 

اما کماکان آدم ترسویی هستم توی هرگونه ارتباط مجازی.


حس تنفر و دلتنگی یه جوری تو هم پیچیده درونم که از درون داره میسوزونه هی میره جاهای مختلف بدنم

مثلا یه لحظه توی چشمم میاد این حس

یه لحظه توی قلبم

یه لحظه توی گلوم

یه لحظه توی پام

تنفر و دلتنگی میتونه به راحتی از پا دربیارتم 

تنفر و دلتنگی انگار شده اسمش.

انگار اسمش اصن‌تنفر و دلتنگیه


یه بیماری چشمی کشف کردم درونم‌ 

"Ocular dominance"

تازه فهمیدم چرا یه سری چیزا رو توی اطرافیانم نمیدیدم‌مشکل چشمی داشتم.

ندیدن تنفر و دلتنگی میاره.


تلفن و برداشتم و سعی کردم بعد از مدت ها هرچی از منا دیدم بهش بگم اما اونم ناحقی نکرد گفت حتی چرت و پرت گفت حتی ناراحت شدم اما گفتم و گفت. میدونی اخرش چی شد دیدم نمیتونم تحمل کنم زندگی کردن کنار هیچ کدوم از آدمای اطرافمو خب آرههههه معلومه منی که تمام تمایلم به سمت خانوادمه و خانواده ای که تمایلی به سمت من ندارن بایدم با مرگ یه دوست از پا دربیام بایدم روزی صدبار چیزایی رو دوره کنم با خودم که تحمل زندگی و برام سخت کنه بعدشم هی روز به روز بیشتر بمونم خونه بیشتر افسرده شم بیشتر به فکر خودم نباشم. ما آدما چی فکر کردیم با خودمون که اومدیم تو این دنیا واقعا؟!

اون لحظه ای که کان اومد برام لحظه ی شیرینی بود یا شایدم شیرین ترین لحظه امروزم. 

" دور بودم، تنها بودم، یه جنگل سبز بود خیلی سبز و خوشگل اما هواش مِهی بود یه کلبه چوبی دقیقا وسط اون جنگل برای من بود قهوه بود شومینه ک صدای چوب بود بوی چوب سوخته بود آروم بودم راستش خیلی آروم سردمم نبود ، احساس تنهایی نمیکردم با اینکه تنها بودم ". خیلی زود اما اومدم بیرون خیلی زود دوباره گرمای وسط بهار و گشنگی و حس بد تنهایی و بغض و بیخوابی و چیزای اینطوری اومد سراغم.


با خودم عهد ببندم که کاری نداشته باشم باهاشون هیچ کاری دیگه ندارم.


سهمت از خوشحالی های دنیا چقدره؟!

این سوالیه که هرازگاهی با لفظ های متفاوت از خودم میپرسم.

جوابش. طبیعتا متفاوته توی لحظه ها و روزهای مختلف.

اما واقعا سهم خوشحالیمون همونیه که میبینیم و حسش میکنیم یا یه واقعیتیه که گاهی پنهانه و گاهی معلومه؟!

چند روز پیش دوتا چیزی بهم گفت که خیلی درست بودن اولیش این بود که آدم مستقلیم و نمیخوام به کسی تکیه کنم دومیشم این بود که از دست آدما زود دلخور میشم حتی وقتی حق با منه.

اینا دوتا چیزی هستن که چشمای منو میبیندن روی خوشحالی هام. آدم انگار سخت ترین کار دنیا براش حرکت کردن بر خلاف جهت آب رودخونس اما اگر بتونی از پسش بربیای از پس همه چیز براومدی:)

برای اینکه خلاف جهت رودخونه حرکت کنم چه چیزایی لازمه؟! مثلا یه دل بزرگ که راحت بتونه بدیها و موج های دریارو تو خودش گم کنه لازمه؟!



سرم و معدم باهم دیگه ناجور ریختن رو هم که منو از پا دربیارن بعد جالبیش اینجاس که دوتایی قلبمو انتخاب کردن که باهم بزنن به قلبم اونجا هم به تنهایی کافیه برای بدبخت کردن آدم.

ملیکا امروز از پله ها خورد زمین سرش رفت توی تیزیه کنار پله ها و طوری روی پیشونیش جر خورد که حتی نوشتن دربارشم‌حالمو بد میکنه. بخیه زدن و الان بهتره اما خب شوک بزرگی بود.

یکی از بدترین صحنه هایی بود که تو عمر دیدم و بخاطر اینکه خیلی جدی نبود اتفاق اونقدر از خدا ممنونم که حد نداره.

بقیه اش مهم نیست اینکه امتحان دارم و نشد بخونم اینکه همه کارایی که امروز داشتم موند اینکه الان سر درد و دل درد و اینا دارم اصن مهم نیست فقط خداروشکر


دقیقا نیم ساعته پرت شدم به پنج سال پیش

تماااااااام اونچه که بودم

و چقدر الکی شلوغ بود همه چیز چقدر احمقانه شلوغ کرده بودم همه چیو. پاک کردم هرچی که به شلوغی کمک میکرد و پاک کردم و حس کردم پنج سال پیشم از همه اون شلوغیای پاک شد جز یه نفر. وای که چقدر سرگیجه گرفتم وقتی یاد شلوغ کردنای یه آدم افتادم ناخداگاه خودمو یه دختر ۱۶ ساله دیدم و حس کردم باید همرو پاک کنم.

وقتی سرم و بلند کردم باورم نمیشد توی پنج سال بعدم و سر تمیزکاری اتاقم پرت شدم به مدت ها پیش وقتی سرمو بلند کردم لبخند زدم از اینکه اونارو پاک کردم و شاید الانم خیلی چیزا رو پاک باید بکنم. 

از خلوت بودن الانم لذت بردم. ارچند شلوغی توی وجودمه تقریبا اما به نسبت اونقدر خلوتم که شاید بتونم اسم خودمو الان بزارم خلوت. 


احساس آدما ثابته.

امروز بعد از گذشتن حدودا ده سال از عشق و علاقه من به گیتار کلاسیک که فک میکردم دیگه نیست دوباره زنده شد.

آورده بودش دانشگاه. بدجور دلم خواست. کلاسیک نبود گیتارش اما دلم خواست. 

بی عقلی کردم و دعا میکنم که گند نخورده باشه به همه چیز.


خواستم امشب و اینطوری ثبت کنم" شب قبلش."

مثل تموم تون شبایی که نمیدونستم چه اتفاقی در انتظارمه و اتفاقات من و سورپرایز کردن.

امشبم یکی از اون شباس که شاید از بعد از این شب شبام متفاوت بگذره شایدم نگذره. اما من همش یادگرفتم که لذت ندونستن الانمو ببرم و مطمئن باشم شبای بهتری در انتظارمه. ایمان یه معجزه عجیبیه از اوناس که به شدت بهت قدرت میده و آرامش:)

زندگی کردن بین آدما یه همچین چیزیه . و صددرصد به یه همچین چیزای معجزه واری هم نیاز داره.


اینم از دومین شب تاتر فاطمیه

این غم‌، غم تاتر نیست بلکه غم رابطه نزدیکیه که با بچه ها داشتیم و حالا این رابطه دور تر دور تر میشه تکخونمون امشب غمگین تر از هر شب تکخونی کرد. عمرمون امشب بی شباهت ترین حالت ممکن نسبت به عمر رو داشت. سلمان امشب مثل همیشه سلمان وار بود ابوذر هم

محیا و زهرا از بالا اتاق فرمان اومده بودن و تند تند همرو بغل میکردن و به همه تبریک میگفتن. اسما و ام سلمه زیبا تر از هر شب بودن. اگر از یاران عمر بپرسین براتون میگم که هیچ کدوم هیچ شباهتی به چیزی که باید باشن نداشتن.

من و مائده امشب همراه لااله الالله تابوت میبردیم.

بوی عطر یاس تابوت بدجور تو اتاقم پیچیده هر بار که به مشامم میخوره این بو دلم میخواد گریه کنم و هر بار به این فکر میکنم که واقعا من خوشحالم واقعا شاکرم بخاطر اینکه قسمت خیلی کوچیکی از این کار عظیم بودم بخاطر اینکه از اولش بودم و با همه چیزش خودمو مجبور کردم که بجنگم.

امشب و این بیتی که آخرش تکخون نتونست بخونه" حسن ای نور چشمانم حسین ای 

راحت جانم بگریید ای عزیزانم ولی آهسته آهسته"

میشود آیا که باز هم در این راه باشم ای بانو؟!


یه وجهی از عدل هست که من خودم تا قبل از امشب بهش نرسیده بودم.

ما با ادم های متفاوت و مختلفی مواجه میشیم تو طول زندگیمون و گاها شده در عین بودن ادم های زندگیمون اونارو از دست بدیم فلسفه قرار گرفتن ماها کنار هم فلسفه رشد کردن و کمک رسوندن به همدیگه است. منتها این کمک رسوندنه تا یه جاییه وقتی تموم بشه دیگه بودنه بی معنیه. این عدل خداس که کنار من آدمی قرار بگیره که به من کمک برسونه و دقیقا زمانیکه دیگه کاری از دستش برنمیاد از زندگیم بره.


گاهی اوقات این شبانه های من و مامان توش یه عالمه درسه از بین یه عالمه حرف یه عالمه درس میاد بیرون و این به هردومون آرامش میده:)


امروز صبح با بچه های خیریه دلخند بیمارستان مفید بودیم بخش ریه.

وقتی بچه بودم زیاد میرفتیم بیمارستان مسیح دانشوری( متخصص ریه ) آره خب آسم و این صحبتا اما گذشت رفع شد بدترین خاطره ای که از اون دوران داشتم راه رفتن تو بخش بود و صدای سرفه و گریه بچه های همسن خودم. حاضر بودم تلخ ترین داروها رو بخورم اما اونجا نباشم. خوب یادمه که اون موقع هم باخودم فک میکردم کاشکی یه بار یکی برای شادی این بچه ها یه کاری بکنه چونکه میدونستم وقتی حواست پرت بشه سرفه هات کمتر میشه. 

حالا حدودا ۱۰ سال گذشته یه دختر بزرگ شدم و دقیقا توی همون بخش برای خوشحال کردن بچه ها رفتم کلی حس خوب دیدم و عجیب ترینش این بود که قرار بود بخش سرطان خون باشیم اما بخش عوض شد

کل حس های من یه طرف اون لحظه ای که یکی از پسرا برای شادی یکی از بچه ها که حرف نمیتونست بزنه بهش گفت بازم میایم پیشتون و دقیقه ها دوتایی زل زدن به چشمای همدیگه


خدایا خیلی شکرت


امشب بیشتر از همیشه عاشقم

بیشتر از هروقتی ایمانم به خدا قویه

بیشتر از هر زمانی خوشحالم از جایی که هستم

بیشتر از همیشه فاطمم

امشب خدا نزدیک تر از رگ‌ گردنمه.

امشب خدا همین الان کنارم نشسته و داره میبینه که چی میخوام تا توی لیست "برسد به دست فاطمه "جاش بده

رنگ و بوی امشب حتی بخاطر خود خود خود خداس

امشب فاطمه سعی کرد بازم به خودش یادآوری کنه که بهترین ها براش مهیاس و چشاشو باز کرد روی نعمت های خوب خدا.

امشب کنار تنها مهمان دلمه


مگه اولین بارته که کسیو از دست میدی که اینطوری داری اشک میریزی؟!

مگه عادت نکردی؟!

مگه نخواستی بگی دردتو به آدمای نزدیکت که دردت کم شه؟

پس چرا نمیگی؟

چرا نمیگی و خودتو مقصر میدونی و شبا که میشه بغض گلتو میگیره و اشکات میان؟

اولین بارم نیست ولی هنوزم برام دردناکه.

من دیگه نمیتونم که، نمیتونم بهت اعتراف کنم که چقدر مقصرم که چقدر مقصر از دست دادنتم! من دیگه نمیتونم بهت اعتراف کنم که چقدر دلتنگم چقدر متاسفم. چون تو دیگه نیستی!

همیشه همینقدر زود دیر میشه.

همینقدر زود از دست میدم .

اونقدررررر عاجزانه دلم میخواست بشینم جلوت و ازت معذرت بخوام بخاطر تمام این اتفاقاتی که مقصرش منم که خدا میدونه فقط. شاید فقط اشکامه که میتونه بهت ثابت کنه دلم میخواست روبه روم باشی و بگم بهت که معذرت میخوام .

شاید دیگه بودنت به دردم نخوره حتی اما فقط دلم میخواست بشنوم که بگی بخشیدیم و درکم میکنی برای تمام ترسهام و نگفتن هام.شاید اگر بودی فقط بغلت میکردم و خوشحال میشدم از بخشیده شدن.

اون سوزش کف دستم با هر فکر و کلمه بیشتر میشه.


امشب عجیب این بار رو دوشم سنگینی میکنه.


در شب عید بیاین یه نگاهی بندازیم به فاطمه که از فرط سردرد یه کلاه بافتنی گذاشته سرش و دقیقا شده عین پسرخاله و توی معده بدبختش اونقدر قرص ریخته که دیگه جایی برای غذا نمونده.

و با وجود تمام مقاومتش تو نخوردن قرص سردرد باز نتونست و یه قرص به اون حجم قرص اضافه کرد. و اینترنتش همش قط میشه. و گاهی صداها میپیچه تو سرش و محو و ومحو و محو تر میشن تا جایی که چشاش سیاهی میره و خودشو فقط میرسونه به تختش تا پرت نشه. 

و عیدتون مبارک.


اون روز که حالم خیلی بد بود با یه چیز تیز توتا خراش سطحی اما بزرگ رو دستم انداختم.

خودم متوجه نشدم نشدم چون اصن تو حال خودم نبودم.

امروز که به خراشا نگاه میکردم با خودم فکر میکردم که نمیخوام اون حال بدی که خودت متوجه خودت نیستی و برای هیچ کس نمیخوام . حتی برای خودمم.

شاید تازه دارم میفهمم وقتی یه چیزی قلبم و به درد میاره تازه چطوری میشم. یا شایدم میدونستم و تاحالا دقت نکرده بودم

حالا اما وقت مقدسیه برای من توی این زمانی که به مقدس بودنش اعتقاد دارم آرزو کردم از صمیم قلبم که خوب باشن واقعا خوب باشن همه عزیزام. که غم نداشته باشن که قلبشون فشرده نشه.

هذا من فضل ربی


امشب این جمله رو دیدم.

هممون ترس داریم تو زندگی هامون ولی هممون مونس نداریم برای ترس هامون.

الان تقریبا شونزده یا شایدم هفده یا شایدم نوزدهمین روزیه که بیخوابی بهم فشار آورده. شبا زودتر از ۵ صبح نمیتونم بخوابم و امروز و الان این بیخوابی به اوج خودش رسیده و زدم به سیم آخر اعصابم بهم ریخته. از کوچکترین تا بزرگترین اتفاقات عصبیم میکنه و طبق معمول دارم روی همه خالیش میکنم ، اما میدونم که از اینجوری پیش برم بدجور دعوا میشه چون مامان اصن حوصله بی اعصابیای منو نداره و احتمالا طبق معمول به خودش میگیره و. امروز صبح بعد از دو یا سه ساعت خوابیدن رفتم دانشگاه که هنوزم نتونستم جوابشو پیدا کنم که چرا رفتم؟! و ساعت ۶ عصر جنازه خودمو انداختم تو یه اسنپ و از اسنپ روی تختم . 

داشتم میگفتم آدما دست خودشون نیست ترساشون و ترس بعضا آدم و عصبی تر میکنه. من از بچگیم از روضه های با صدای بلند و اینا میترسیدم. اگر بگین چرا میگم نمیدونم یادم نیست شاید یه روانکاوی چیزی باید برم ولی اینم و تا الان نشده که با اینکه میدونن از این میترسم سعی کنن ملاحظه کنن یا حتی بگن بیا برو دکتر. از تنهایی هم میترسم

این ترس  دومم و خوب میتونم با مونسم رفعش کنم ولی اون اولیه هم اعصابمو بهم میریزه هم انگار غیر قابل رفعه.



دلتنگی ، چشم و دهن و دماغ و دست و پا نداره. یعنی هیچ گونه شکل خاص و یکنواختی نداره همیشگیه هست و تو نمیتونی جلوشو بگیری. هیچ وقت کمرنگ نمیشه هیچ وقت از بین نمیره فقط میتونی فراموش کنی دلتنگیتو که خب فراموشی هم توی زمان های مشابه دوباره یادآوری میکنه.

وقتی دلتنگی شدت بگیره توی خواب و بیداری اول از همه قلبتو فشار میده. اگر قلبت زیاد فشار میاره یعنی دلتنگی.

قلبت که فشار داشته باشه چند تا حالت بیشتر نیست یا از طریق چشمت توی ظاهرت معلوم میشه، یا دست میزاره روی کشنده ترین قسمت های بدنت و بهشون آسیب وارد میکنه مثلا برای من یکی از کشنده ها سره دست میزاره روی سرم و از همون یه نقطه هایی که به تمام سرم میرسه میشه.

اینارو گفتم که بگم دلتنگم.


من گفته بودم که آدم زود باوریم؟ مثلا خیلی زود باورم میشه خوبی و یا شاید حتی بدی و مثلا زود باورم میشه تنها نیستم زود باورم میشه قراره همه چیز مثل قبل بشه.

اما خب نمیشه. چیزی مثل قبل نمیشه این بغض لعنتی تموم نمیشه .خوب نمیشه معدم . و من به اندازه همه تنهام.

نمیدونم چقدر زنده میمونم اما میدونم  این دنیای لعنت شده قرار نیست وایسه نه بعد از من نه الان. برای همینم هست که یه آهنگ وحشی پلی کردم تو گوشم و اون هی درباره دنیای لعنت شده میخونه و فریاد میزنه و من خیلی آروم میشنوم  انگار که من دارم فریاد میزنم.

برای همینه که هر نگاه هر حرف بغضمو بیشتر میکنه. برای همینه اصن که من فکر میکردم میتونم امروز زنگ بزنم و تبریک بگم. مدیونین اگر فکر کنین بخاطر این موضوع اینقدر بهم ریختم. این هوای مزخرف امروز این دردای تموم نشده این استرس من که هرلحظه صدای فریاد از اون ور بلند میشه و بعد من چطوری خودمو جمع کنم و این تنهایی ای که میدونم اگر نباشم به چشم نمیاد نبودنم میدونم این مدت زنده بودنم همینقدر سریع و بدون صدا میگذره که تا الان گذشت میدونم که همه تحقیرایی که میشم به حقه حرف حقه و من کسی نیستم اینا باعث میشه برگردم به اون سالای نکبت گذشته و واقعا دلم بخواد این مدت زودتر تموم شه و من زودتر دردای این دنیارو حس نکنم.

با خودم عهد بسته بودم نیام و نگم این اینا اما زدم زیر عهدم زدم چون شاید این کار بهترم میکرد.


امروز هوا خیلی بد بود از سردردش و گلو دردش و حس بدی که توی این آلودگی و شلوغی به آدم دست میده اگر بگذریم آدم ها حتی عصبی تر هم میشن.

تا چندین سال پیش که این آلودگی ها نبود هر روز هر روز چرا هیچ کس توجهی نمیکرد به هوای صاف و خوب و تمیز؟! آلودگی بده اما تضاد ها اگر نباشن هیچ وقت معنی ای هیچ کلمه ای پیدا نمیکنه.



اون کیه که پیج تکتمِ قمری رو فالو کرده؟!من من من من

چرا فالوش کردی؟ به تو چه

اون کیه که الان ساعت هاس با لباس بیرون نشسته پشت میزش و به جای خوندن درساش و اون یه عالمه کاری که انبار شده سرش تو گوشیشه؟ من من من من.

اون کیه که هرچقدر دیگران و گول بزنه خودشو نمیتونه گول بزنه؟ من من من من[ ولی بازم خودمم گول میزنم]

.

هر قدم نزدیک شدن به آرزوهامو حس میکنم.


یه جور بدی حالم گرفتس. اون شکلی که به یه بچه قول میدی براش یه کاری بکنی ولی میزنی زیر قولت و اون بچه حالش گرفته میشه. اونطوری گرفته.

اونطوری که میدونی چارت اینه که یکم خودتو خالی کنی اما نمیتونی. شاید اثرات این آهنگیه که از صبح هزار بار گوش دادم و معنیشو تو سرم بالا پایین کردم. شایدم اثر اتفاقاتی باشه که افتاده  شاید از اثرات ترس باشه. هرچی که هست خوب نیست. دلم روحم جونم باهم گرفتن

منطق از صبح بهم چشمک میزنه و از دل درد به خودم‌میپیچم و فکر میکنم و حوصله گونجوندن حالم توی کلماتو ندارم



همیشه تو فکرم این بود که آدم باید خودشو به هرنوع آدمی نزدیک کنه تا تو دل همین جامعه ای که پر از آدم های رنگ و وارنگه بتونه خود واقعیش بیاد بیرون.

اما

تازگیا این استدلالم تغییر کرده.

با خودم میگم که تو دقیقا به خاطر این تا الان خود واقعیتو نمیتونستی نشون بدی که همیشه با آدم های خیلی متفاوت بودی و همیشه سعی داشتی اونا رو راضی نگه دادی. حالا که خودم دارم از خودم راضی میشم طبیعیه دور شدن از یه سری جمع ها و نزدیکی به یه سری دیگه آدم ها

چند روز پیش با وجود سرمای شدید و خستگی و ترافیک و همه این حرفا وقتی فهمیدم عارفه ماشین داره گفتم نمیام با شما و راهم و کشیدم و توی خستگی و برگشتن با بی ارتی رو ترجیح دادم. حالا وقتی برمیگردم عقب راحت تر متوجه میشم چرا تنها مشکلی شخصیتی ای که تونست روان شناس ازم بگیره این بود که با هر کس و ناکسی دوست میشم. و من اون موقع کلی بهش خندیدم و مسخرش کردم ولی حالا میفهمم که منظورش چی بوده.

دلتنگیو گذاشتم کنار خستگی و سردرد و به قرص و قهوه دور کردم عزمم و جزم کردم تا هرچقدر میتونم واحد بگیرم که زودتر تموم شه لیسانس بعدشم بیوفتم دنبال کار و در انتها زبان و تموم کنم. از اینی که هستم خرسندم حالا:)


اون وقتایی که از شدت غصه انگار زیر قلبم آتیش گرفتن انگار دارن قلبم و مچاله میکنن و من سعی میکنم با قورت دادن بغضم جلوی اشکایی که اومدنشون دست من نیست و بگیرم کف دستم شروع میکنه به سوزش.

هی میسوزه.

شاید مچاله شدن قلبم و گلو درد ناشی از بغضامو بتونم تحمل کنم اما هیچ وقت اون سوزش کف دستمو نمیتونم.



امسال روز تولدم بیشترین فکر مشغولیم میدونین چی بود؟

اینکه دوست چندین و چند سالم کسی که روی اسمش حاضر بودم قسم بخورم بهم حتی یه تبریک خشک و خالی هم نگفت.

با خودم گفتم که حالا بشین ببین اگر تولدت به روی خودم آوردم اگر هیچ کاری کردم.

آدم خیلی زودتر از چیزی که فکرش و میکنه تغییر میکنه. دقیقا اون جاهایی که فکر میکنی بزرگ شدی تغییر کردی خودت یه تغییراتی میکنی که بعد با خودت میگی هنوزم یعنی میشه تغییر کنم؟! 

بعد از این حرفا گفتم میدونم که احتمالا با خودش میگه عجب این دختر سمجه و زبون نفهم که با وجود این رفتارای من هنوزم فرصت طلبه برای حرف زدن با من . اما اینطوری نبود با وجود تمام‌این فکرا عزمم و جزم کردم و تبریک گفتم نمیدونم خشک شد یا نه اما من خشک نبودم خوشحال بودم از اینکه تولدشه و بهش تبریک گفتم با خودم گفتم که حتی اگر به نظرش آدم مزخرفی مثل همیشه باشی اما ته دلت بهت چی میگه . آیا میگه که تبریک گفتم خوبت میکنه؟ آیا دوست داری بگی؟ دوست داشتم و این شد که گفتم. 

آهنگ مموریا رو پلی کردم و سعی کردم یادآوری کنم این آهنگ من و یاد چیا می اندازه. عجیبه اما برام مهم نیست برام ارزشمنده حتی یکم خوشحالیش بدون هیچی. خوبه دیگه یعنی چشم ندارم به چیز خاصی فقط خودش مهمه .

آرزو میکنم که" وقتی فارق التحصیل لیسانس شدی یه جایی مشغول به کار بشی اونجا اونقدر بهت خوش بگذره که سیگار و فراموش کنی یا هر دلیلی که تورو به سیگار سوق میده بعدش روزات با دل خوش بگذره با لبخند از ته دل کجا باشی با کی باشی مهم نیست همین که لبخندت از ته دل باشه یعنی جات درسته بعد آروم آروم برای خودت کسی بشی اسمت و بشنوم اینور و اونور و بازم دعا کنم که کس بیشتری بشی."


مزه تلخ داروی قبل خوابم یواش یواش میپیچه توی دهنم.

کل امروز و خواب بود. فردا فاینال دارم و نخوندم.

معدم هنوزم گاهی اوقات یه درد بد میچیپه توی کلش که حس میکنم دارم میمیرم از درد.

سردرد ناشی از ،ازدست دادن املاح بدنم تازه خوب شده و هنوز خوابم میاد.

نه تلخیه این داروی قبل از خواب برام مهمه نه اون همه پرهیزی که باید توی عید بکنم فقط اینکه این معده درد خوب شه کافیه.


بخشی از درد های فاطمه حدودای ساعت دو نیمه شب با دلی خوش و جسمی کمی ناخوش.


چقدر سوت و کور بودن اینجا لذت بخشه

دلم براش تنگ شده. میدونم عجیبه اما ناخداگاه وقتی میپیچم تو کوچمون هی نگاهم و می اندازم بلکه ببینمش . باور نکردنیه که از وقتی این قضیه خاستگاری و این حرفا تموم شده دیگه نیست انگار زاده ی خیال من بود همه چیش وجودش، نگاهش، تیپش و. حالا که خیالم برگشته اونم دیگه نیست.

نگرانم که چیزیش شده باشه.

.

آدم با خودش میگه کاش اونچه که قبلا با عقل و شخصیت چندین سال پیشم اتفاق افتاده بود با عقل و شخصیت الانم اتفاق می افتاد. راسته که تجربه کردن توی زندگی خیلی مهمه.

.

خودشو خیلی محکم نگه داشته بود که وقتی میگفت سرطانش اگر کل رودشو گرفته باشه نمیشه کاری کرد نابودش کنه.

و من خیلی خوش بینانه فک کردم سرطان و نابود کنه درحالیکه منظور اون خودش بود. هنوز جواب نداده ولی کاش این غم به غم هامون اضافه نشه.


یه چیز جدید توی زندگی یاد گرفتم
آدمایی که میرن رو اعصابم منو زیر پاشون خورد میکنن تیکه میندازن بد رفتاری میکنن باید خوردشون کنم  ممممنتهاااااااا این خورد کردنه هرچی آروم تر انجام بشه هم لذتش بیشتره هم دردش برای طرف مقابل
مثلا نگاش کنی بر و بر و با شوخی و خنده به بغل دستیت از لجبازیاش بگی بعد اون بفهمه جدی ای عصبی بشه و نتونه چیزی بگه. یا مثلا تو بزرگراه توی تاکسی بشینی لم بدی اونم ماشینش بیاد کنارت ولی تو راحت لم بدی و از اون آهنگایی که هیچ وقت نمیزاشتی برای اون هیچ وقت نمیفرستادی براش و هرچی میگرده پیداشون نمیکنه بزاری تو گوشت و یه لبخند کج بزنی و بازم بدونی اوت فردا صبح نمیتونه بهت چپ نگا کنه و با نگات بهش بگی اگر تو لجبازی من تهشم بشین تا بیام.
حتی مهمونیتم بهش نگی و مثلا فرداشب یه استوری تپل بزاری و بگی چقدر کنار دوستات خوش میگذره .
این رفتارا در برابر کسی که سعی کرده شمارو خورد کنه اصلا نه بچه بازیه نه لوس بازی نه هیج چیز دیگه اینا بخشی از تخلیه احساساتی مثل خشم و تنفر در قالب انسان بالغه.


شدم مثل یه دختری که تمام آرزو ها و آمالش با خاک یکسان شده یهویی. تمام اونچه بهش افتخار میکرد تبدیل به هیچ شده. کسایی که معتقدن هیچ وجود نداره اشتباه میکنن چون دقیقا به هیچ‌تبدیل شدم. یه گروه زدن تو تلگرام لابد اسمشم گذاشتن مثلا"دوستای جون جونی"، به همین مسخرگی، بعد صددرصد من توش اد نیستم چونکه من برای کسی دوست به حساب نمیام چه برسه به جون جونیش و توی اون گروه گاهی صدای قهقه خنده هاشون میاد ، گاهی عکسای قشنگشون با طعم و بوی بهار ، گاهی هم غر غراشون‌ از زندگی میاد. حالا که بیکار شدم و افتادم گوشه خونه بیشتر این فکرا عذابم میده. حالا که دوز بالای آنتی بیوتیکا لاجونم کرده بیشتر تحمل ندارم . میدونی بدیه ماجرا کجاس اینجاس که حق دارن اینکه تنها بزارن اینکه دیگه فرصتی ندن برای دوستی همشون حق دارن ، آخه من بدجور خودمو توی بازی زندگی باختم. گاهی فکر میکنم که کسی هست به این فکر کنه که ببخشه کسی و؟ شاید نه شایدم اونقدر کم که کسیشون به تور من نخورده( نمیدونم دیکته تور درسته یا نه) من از صفحه زندگی خیلیا زنده زنده پاک شدم و این تنهایی رو دقیقا اون زمانی که دلم میخواد یکی بهم نهیب بزنه بیشتر و بیشتر حس میکنم همون وقتایی که توی کثافت غرق شدی یا غرق میشی و فقط احتیاج داری یکی داد بزنه" دست و پا بزنی بیشتر غرق میشی آروم باش" اونوقت آروم میشم.

نقطه .


اگر یه روز صبح از خواب بیدار شید و شروع کنید به تمیزکاری ، اگر یه روز صبح از خواب بیدار شید و گلاتونو آب بدید و حس کنید چقدر همه چیزهای اطرافتونو دوست دارید، اگر یه روز صبح بوی سنبل پیچید توی اتاقتون باور کنید اون روز عیده.

فرقی نمیکنه یک/ یک / نودوهشت باشه یا هر تاریخ دیگه ای.



از اون حالتا شدم که الکی الکی برای خودم مثبت اندیش میشم بعد میشینم فک میکنم میبینم بیخیال بزار این حالم ادامه پیدا کنه اینم یه نوعشه دیگه:))))))


وقتایی که خیلی از زندگی کردن پشیمونم هیچ کس جز خودم نمیفهمه.

بیشتر از همیشه و یواشکی قهوه میخورم. درس نمیخونم دانشگاه نمیرم در حدی که استادا تا دم انداختن پیش میرن. همه فکر میکنن تنبلم. خودمو الکی به خواب میزنم در حالیکه اصلا نمیخوابم. هرکاری که میدونم بده انجام میدم . اینا تا جایی پیش میرن که تبدیلم میکنن به یه آدم افسرده و عصبی. عموما کسی از این دوره قبلی خبر نداره برای همینم وقتی یهویی عصبی و افسرده میشم کم کم ادمای اطرافم ازم دور میشن گاها دوستیام بهم میخوره ، اگر خیلی طرف برام مهم باشه سعی میکنم برگردونمش اما اصولا برنمیگردن و تنها میمونم. ذاتا کیه که یه همچین فاطمه ای رو بتونه تحمل کنه هان؟! اگرم طرف خیلی برام مهم نباشه رهاش میکنم به امون خدا. 

تا جایی که کم کم حال خودمم از خودم بهم میخوره اعصابم ضعیف میشه و همیشه آخر اینا به بیماری جسمی ختم میشه. معده درد ، قلب درد، سردردای چند روزه

اگر بپرسین الان تو کدوم مرحله ای باید بگم هنوز تو مرحله اولم و حس میکنم چیزی نمونده تا وارد مرحله دوم بشم.



من ذاتا آدم امیدواریم.

یعنی حداقلش اینه که دوست دارم اینطوری باشم.

اگر ازم‌امید های الکیمو بگیرن هیچی نیستم، هیچی. حتی نمیتونم نفس بکشم.

هر روزی که با طلوع خورشید شروع بشه یا با ابرایی که جلوی خورشید و گرفتن یعنی یه امید تازه برام.

اگر بگین امیدات الکیه ، مسخرس، خنده داره، بچه گونس ، نمیپسندم یا خیلی چیزای دیگه منم میگم که شما با یاس خوشحال باشین من با امید:)))

از همون حالتایی که با بارون حرف میزنی عاشق گربه های کوچه میشی ، دور از چشم مامانت براشون غذا میبری و دوست داری هر دقیقه به ایون جلوی پزیراییتون آب بدی و با گلای توی ایون صحبت کنی . دقیقا از همین آدمام . از همونایی که صدتا دفتر دارن برای قسمتای متفاوت زندگیشون برای برنامه های طول هفته برای نوشتنای شبانه . از اونایی که عاشق رنگای پررنگ و خوشگلن.

من دقیقا از همین آدمام از همونایی که اگر چیزی بخوام دربست میرم در خدمت خدا و تا نگیرمش جایی نمیرم:) قرآن میخونم نماز میخونم حتی دعاهای مختلف و نمازای مختلفم سعی میکنم ترک نشه . توی فامیل با همه حرف برای زدن داره و خیلی سعی میکنم به بزرگام احترام بزارم :) 

منم واقعیت و میبینم ولی نه اونطور که شما میبینین و متفاوت میبینم:) یا حتی اگر خیلیم دردناک ببینم سعی میکنم دردشو با پانسمام و مسکن کم کنم.

بنظرم اگر نمیپسندین منو همین الان منو از زندگیتون بیرون کنین.

شاید اینو برای دوستام بفرستم تا بهتر بشناسنم:)



چشامو میبستم و هی با دیدن صحنه های مشابه باز میکردم

تا کی؟ 

تا خود صبح تا همین الان که از بیخوابی تلف شدم روی تخت.

اینکه بعد از حدودا سه ماه با کسی که بهترین دوستته حرف بزنی خیلی قشنگه:)

اما به جز این یه مورد شب وحشتناکی بود.


بهم میگن این همه تفاوت بین وبلاگ و پیج اینستاگرامت از کجاس؟! 

بزارین بگم از کجاس.

از اونجایی که من آدم برون گرایی بودم همیشه دلم میخواست حرف بزنم دلم میخواست اون روزی رو نبینم که با خودم فکر کنم چاره ای ندارم جز اینکه برای گوش های نا آشنا حرف بزنم . اما دیدم. اما تنها شدم نه از اون تنها ها که فقط کسی نیست خیلی خوب بفهمتت. واقعا کسی نیست واقعا کسی نبودمو حس نمیکنه واقعا وقتی اینترنتو روشن میکنم میدونم کسی نیست که چیزی گفته باشه کاری داشته باشه یا بخواد کاری داشته باشم. میگن گاهی میبینی همه باهم کنار اومدن کنار هم زندگی میکنن و فقط تو موندی و خودت من الان دقیقا همونجام. تو هر چقدرم که سعیتو بکنی هست لحظه هایی که بخوای به کرده ها و نکرده هات اعتراف کنی بخوای یکی هیچی نگه یا حتی یه چیزی بگه. و احتمالا الان حتی یه چیزای زیادیو اینجا هم نمیگم‌. 

راه و گم نکردم ولی تک و تنها دارم توی این راه میرم کسی صدامو نمیشنوه ، چیزی ندارم برای روشن کردن این راه. برای همینه که هی درجا میزنم .

حالا فهمیدین؟! سخته که همش نگاه کنی چیزایی که به نام تو بود به کام دیگران تموم شد. والا سخته آدم خسته میشه.


پالتومو تنم کرم، زیپشو کشیدم بالا چونکه میدونستم باد و بارون و سرما تنم و میلرزونه و کلاهشو گذاشتم سرم از صبح بارون می اومدم کفشم و پام کردم و آروم بدون اینکه چیزی به کسی بگم رفتم بیرون تا در و باز کردم حجم زیادی از هوای سرد و بوی خاک و گل و دریا و قطره های بارون خورد تو صورتم.

لبخند زدم:)

(برام قشنگ تر از حس اون موقعم وجود نداشت)

آروم آروم شروع کردم به قدم زدن و لمس کردن بارون با روح و جسمم. فکرام هم مثله بارون تند تند ریختن بیرون" منم آدمم خب اون لحظه ای که عصبی ام بدجنسم بی حوصلم و رفتارام میشه مثل یه بچه دو ساله برای خودم عذاب آور تر از بقیس میدونم چرا چونکه وقتی مثل یه بچه دوساله هم بروز میدم حس بدم و بازم خالی نمیشم و این هی عذابم میده. میدونم چقدر دوست دارم بخندم و خوش و خرم باشم اما اینکه به همین اندازه دوست دارم رفتارای درست داشته باشم یا نه شاید باید روش کار شه. اول سفر و که نپرس اصن دعوا و گریه و صدای بلند و همونایی که هنوزم وقتی اتفاق می افته ناراحتم میکنه شد. اما خوب جمعش کردم آره:) جمع و جور کردن بخشی از زندگیه اصن."

اینارو بگیر ادامه بده تا بینهایت جنگلِ در مه و دریای طوفانی و بارون شمال اما ادامه نداشت.



برنامه هر روز هفته توی یکنواخت ترین حالت ممکنشه.

صبح از ۸ دیرتر بیدار نشم

چایی ، صبحانه، خواب آلود برم سمت کوچه رضایی 

همون آهنگ های هر روزو گوش بدم

همون فکرای هر روز توی سرم بچرخه

از خیابون رد بشم و بگم چقدر این قسمت شریعتی خطرناکه

از دم رودخونه رد بشم و بگم یه روز راحت میشه اینجا یکیو کشت و انداخت توی این رودخونه.

دم پرورشگاه معلولین وایسم و اونقدر وایسم که زیر پام علف سبز شه تا بالاخره راحیل خانم از راه برسه. و من هر سری بگم علافیه اینجارو به راه از خونه تا دانشگاه ترجیح میدم. توی راه سعی کنم چرت و پرت بگم . و برسیم جای پارک و دانشگاه و زندگی روتین تر از قبل همیشه.

امروز دیگه چرت و پرتی نگفتم. گفتم حوصله ندارم و ساکت شدم حال و احوال پرسیدم و ساکت شدم خودمو نگرفته بودم فقط فک کنم بسه دیگه.

گیر دادن زیاد

گفتن چرا اونجوری راه میری

چرا اونجوری مینویسی

چرا اونجوری میخوری

چرا در گنجه بازه

چرا دم خر درازه؟!

بگم  نتونستم تحمل کنم و رد بشم خودمو رسوندم یه جای تقریبا خلوت و اجازه دادم که یکم حداقل یکم این اشکای مزاحم بیان پایین و من یکم بتونم نفس بکشم.

من همینم دیگه چرا میخوان همش بگم چرا اینطوریم اونطوریم.


نشده بود تاحالا که اینقدر ندونم چه حسی دارم. اینقدر همه فشار بیارن برای اینکه حسی نداشته باشم و من اینقدر کلافه باشم از بیرون رفتم در برم و ته دلم استرس و نگرانی موج بزنه و بازم لبخند فراموش نشه.

هنوزم هیچی معلوم نیست هنوزم نمیدونم چی میشه هنوزم نمیدونم چی میخوام فقط میدونم که گاهی اگر ندونم چی میخوام شاید برای همیشه فرصتم و از دست بدم و این خیلی ترسناکه. 

میدونی درباره چی حرف میزدیم؟!

اینکه چند نفر توی زندگیمون بودن که حرفمونو بدون اینکه ما چیزی بگیم فهمیدن. چقدر خنده دار بود اینجای حرفا از اون خنده هایی بوی شادی نمیدن. 

کاشکی میتونستم چیزی نگم و خودش بفهمه. کاشکی این قبری که بالا سرش گریه میکنم حداقل یه دونه مرده توش بود.


ساعت شاید دقیقا ۱۱ بود که فهمیدم امروز از اون دردای بد سردردی میاد سراغم همیشه قبلش میفهمم منتها این دفعه نمیتونستم پیشگیری کنم. اومد عصر با اینکه باید میرفتم بیرون اما همرو کنسل کردم و کز کردم کنج تختم و سرمو سفت با روسری بستم و از درد به خودم پیچیدم کابوسای وحشتناک دیدم و پریدم و بیشتر پیچیدم اما بار آخر با صدای داد و بیداد بیدار شدم . دعوا شده بود از اون دعواهایی که میشد نشه همونایی که الکی گیر میده یه طرف بهش داد میزنه خودشو میزنه جو متشنج میشه سردرد من بدتر و بدتر میشه. حتی میزنه به معدم

گفتم آخر اون همه غصه میشه زدن به جسمم و سردردای بد و معده درد و. الان زد با اینکه فکر میکردم جلوی حال بدمو گرفتم اما زد بالاخره.

چند ساعت جو خونه متشنج بود و نمیدونم دو ساعت یا سه ساعت؟! صدای تلویزیون و کتری رو زیاد کردم که صدای دعوا نیاد و بازم از درد به خودم پیچیدم.

الان که یکم همه چیز بهتر بود اومدم بهش بگم " آدم باید کور باشه که نبینه چقدر شوهرت دوستت داره چقدر داره تحمل میکنه بخاطر اینکه کنار تو و بچه هات باشه آدم باید کور باشه که نفهمه هرکی بود تاحالا صد بار رفته بود" اما بازم سکوت کردم و اومدم همون کنج معروف تختم.


آشنایی دارم با اون شبایی که از فرط گریه ساعت ها نمیتونم جلوی ضجه مو بگیرم. یا مثلا به اون لحظه هایی که گولت میزنن و یهویی میفهمی گول خوردی یا به خاطر اشتباهات اونقدر سرت داد میزنن شایدم کتکت بزنن و تو یهویی تمام دنیات آوار میشه دقیقا وقتی تمام دنیات آوار بشه نمیتونی جلوی خودتو بگیری و شبی به وجود میاد اینطوری.

نزدیک که نباشی نخوان بهت نزدیک شن توام یادنمیگیری نزدیک شی اونوقت مدت ها میگذره و باید خیلی خوش شانس باشی و خوش شانس باشن که اینا باعث نشه تو خیلی دور شی

شاید بخاطر همینه که دلم میخواست این فیلمرو ببینم ببینم که اونم گو زدن؟ اونم اون لحظه هایی که باور نمیکنه بد باشه کسی بدی دیده؟ شاید واسه همین حسای مزخرف و مشترکه که از دیشب هردفعه میبینم یه قسمتشو اشکم ناخداگاه میاد.


صبح وحشی شد

یهویی یه جاقاشقی فی برداشت که یکم خطرناک بود و نفهمیدم سمت من پرتابش میکنه یا خودش

مثل همیشه دست خودم نبود صدای گریم بلند شد فقط داد میزدم که ازم دور شه میگفتم تا مدت ها میلرزیدم و میلرزیدم همه وجودم همه وجودم میلرزید.

از اون حالت های کم‌آوردم بود. کوچیک شده بودم و میلرزیدم. از حرفا و رفتاراش از ترس اینکه بلایی سرم بیاره باز .


آدم‌تا کجا میتونه لرزیش دستشو بگیره تا کجا میتونه تحمل کنه تا کجا میتونه بخوره و بشنوه این آستانه تحمل برای من خیلی وقته رد شده


انگار خیلیم راضی نیستم از اینکه اینقدر قشنگ به همه چیز نگاه کنم انگار این خودم نیست و خودمو توی چیزی که خودم‌نیست غرق کردم. توی قضاوت آدم ها از خودم قضاوت اشتباهی که نتیجه ی رفتارای خودمه این اشتباه.

مثلا همین چندد دقیقه پیش سعی کردم جلوی بغض و عصبانیت شدیدم‌ از قضاوت های مزخرف خانوادم و بگیرم و آروم باشم بیخیال باشم و فقط سعی کنم تو چشم نباشم. بعضی وقتا به خودم میگم که فاطمه مطمئنی کی هستی ؟ چی میخوای از دنیا و اطرافت؟ بعد انگار یه صدایی داره در حالیکه فریاد میزنه خفه میگه" نههههههههه."

تنهایی راه رفتن خیلی کار سختیه اونقدر سخت که شاید تا وقتی کسی نباشه که باهاش راه بری نفهمی سختیشو اما اگر یه بار فقط بچشی‌ اون راحتی و لذت و دیگه دلت نمیخواد سختیه تنهایی راه رفتن و بکشی.!‌ تا وقتی مطمئن نشم چی هستم و چی میخوام شاید هیچ چیز درست نشه.


یهو میبینم جایی هستم که متعلق به من نیست یهو میبینم چند ساعته وسط خوابم از خواب بیدار شدم و هی دارم صفحه های گوشیمو بالا پایین میرم و برای خودم میبرم و میدوزم و شارژ گوشیمو میخورم.یهو میبینی نیستی از وبلاگا حذف شدی کسی نمیخونتت. یهو میبینی الان دیگه وقتشه که فرار کنم اما جایی نداری چند روز توش فرار کنی. یهو ترک میکنی. یهو ترک میشی. یهو میگن دوست یهو میگن غریبه. یهو قاطی میکنی کدومشونی.؟ یهو میبینی نخواستی ولی درام شدی. یهو میبینی دیگه نمیبینی

یهو کور میشی! یهو فریاد میزنی یهو ساکت میشی و اینجا شاید از خواب بیدار شی شاید برای همیشه بخوابی. ولی من هیچ وقت یهو بیخیال نشدم.


امشب که فردا ظهرش یکی از مزخرف ترین امتحانای عمرم و دارم. توی کل خونمون بوی رنگ پیچیده و همه صندلیا وسطن. 

هوا به طرز عجیبی گرم شده و من روزی چند بار حموم کردنم شروع شده.

گرسنمه و باید چند ص رو سریع خلاصه کنم بفرستم تو گروه برای بچه ها و هنوز کاری نکردم.

همین الان همین امشب که اینطوریه یهویی صدای رعد و برق پیچید تو خونه. پنجره هامونو باز کردیم . اومدم نشستم وسط فرش کف اتاق پزیرایی با غم از دست دادن این خونه خوشگلم جنگیدم و به بوی بارون و صدای رعد و برق گوش دادم و سعی کردم یادم نیاد تا چند ماه دیگه قراره از خونه بچگیام دل بکنم‌.

زندگی خیلی کوتاهه چطور قدر نه چیزایی که داریم و میدونیم نه کسایی که داریم؟!


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین وبلاگ ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی