محل تبلیغات شما

پالتومو تنم کرم، زیپشو کشیدم بالا چونکه میدونستم باد و بارون و سرما تنم و میلرزونه و کلاهشو گذاشتم سرم از صبح بارون می اومدم کفشم و پام کردم و آروم بدون اینکه چیزی به کسی بگم رفتم بیرون تا در و باز کردم حجم زیادی از هوای سرد و بوی خاک و گل و دریا و قطره های بارون خورد تو صورتم.

لبخند زدم:)

(برام قشنگ تر از حس اون موقعم وجود نداشت)

آروم آروم شروع کردم به قدم زدن و لمس کردن بارون با روح و جسمم. فکرام هم مثله بارون تند تند ریختن بیرون" منم آدمم خب اون لحظه ای که عصبی ام بدجنسم بی حوصلم و رفتارام میشه مثل یه بچه دو ساله برای خودم عذاب آور تر از بقیس میدونم چرا چونکه وقتی مثل یه بچه دوساله هم بروز میدم حس بدم و بازم خالی نمیشم و این هی عذابم میده. میدونم چقدر دوست دارم بخندم و خوش و خرم باشم اما اینکه به همین اندازه دوست دارم رفتارای درست داشته باشم یا نه شاید باید روش کار شه. اول سفر و که نپرس اصن دعوا و گریه و صدای بلند و همونایی که هنوزم وقتی اتفاق می افته ناراحتم میکنه شد. اما خوب جمعش کردم آره:) جمع و جور کردن بخشی از زندگیه اصن."

اینارو بگیر ادامه بده تا بینهایت جنگلِ در مه و دریای طوفانی و بارون شمال اما ادامه نداشت.



مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما
موسسه خیریه سگال

آخرین وبلاگ ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

تبلیغات متنی